نویسنده :
دل آرام - ساعت ٢:٢٧ ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
گاهی توی وبلاگ ها می چرخم و کلی غصه می خورم از دیدن این همه آدم های تنها و غمگین...
خودم هم مثل بقیه...
کاش دنیا یه جور دیگه بود...
کاش به خاطر آدم ها مجبور نبودی تنها باشی...
کاش همه اینقدر تو کارات فضولی نمی کردند و نظر نمی دادند...
اگه دنیا یه جور دیگه بود شاید من هم اینجا نمی بودم...
نویسنده :
دل آرام - ساعت ٢:٢٦ ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم!
دکتر علی شریعتی
نویسنده :
دل آرام - ساعت ٢:٢٦ ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
کسی را که با او خندیده ای شاید ار یاد ببری
اما آن کس را که با او گریسته ای هرگز فراموش نخواهی کرد...
جبران خلیل جبران
من خیلی وقته با بالشم گریه می کنم
دلم هنوز گشاد نشده
نویسنده :
دل آرام - ساعت ٢:٢٥ ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
امروز تنها نقطه ی سبزی که ازت به جا مونده بود رو از دست دادم

نویسنده :
دل آرام - ساعت ٢:٢٤ ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
گاهی با خودم میگم یعنی میشه خدا یه گوشه نگاهی هم به دعاهای من داشته باشه؟؟
شاید از ته قلب نمی خوام
شایدم مشکل از گناهامه
یکی می گفت خدا استجابت دعاتو عقب می اندازه تا بیشتر نزدیکش شی
کاش دوست داشتنتو حس می کردم خدا....... دلم بد جوری تنگه...........بد
نویسنده :
دل آرام - ساعت ٢:٢٤ ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
گاهی با خودم میگم یعنی میشه خدا یه گوشه نگاهی هم به دعاهای من داشته باشه؟؟
شاید از ته قلب نمی خوام
شایدم مشکل از گناهامه
یکی می گفت خدا استجابت دعاتو عقب می اندازه تا بیشتر نزدیکش شی
کاش دوست داشتنتو حس می کردم خدا....... دلم بد جوری تنگه...........بد
نویسنده :
دل آرام - ساعت ٢:٢٤ ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را؟
بگیرم آن سرِ زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دلربای تو را
ز بعد این همه تلخی که میکشد دل من
ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را
چنان تو در دل من جا گرفتهای ای جان
که هیچکس نتواند گرفت جای تو را
به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم
کنارِ سفرهی نان و پنیر و چای تو را
ه. ا. سایه
نویسنده :
دل آرام - ساعت ٢:٢۳ ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی، می نویسم.
از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامه ای که نمی دانستم مفهومش چیست.
نامه ای که معنایش را تنها در چشمان تو می یافت.
من هیچ گاه بیش از سه جمله ی اول این نامه چیزی ننوشته ام:
هیچ باوری نداشتن.
منتظر چیزی نبودن.
امید داشتن به آنکه روزی اتفاقی بیافتد.
کلمه ها از زندگی ما عقب هستند.
تو همیشه از آنچه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی.
تو همیشه غیر منتظره بودی.

از کتاب غیره منتظره ی بوبن
← صفحه بعد